
گرچه دنبال لبت آبِ بقا افتاده عشق در وادیِ عشقت به فنا افتاده به مقامات تو جبریل زِ پا افتاده به رُخَت سورهی وَ الشمس و ضحیٰ افتاده سَرو پیش قد تو از تک و تا افتاده فاش میگویم و از گفتهی خود دلشادم بندهی عشقم و در دامِ حسن افتادم قاسمِ ابنِ الحسنی هستم و این فریادم من از آن روز که در بندِ تواَم آزادم پسرم تا به غلامیِ شما افتاده اذن پیکار گرفتی که به میدان بروی بیزره با مدد از خالق سبحان بروی حیدرانه به نبَردِ خودِ شیطان بروی به نمایندگی از خیمه و طفلان بروی زِ پیِ بدرقهات باد صبا افتاده مضطرب بود و تو را خوش قد و بالا میخواند ذکر لا حَولَ وَ لا قُوَّةَ اِلّا میخواند زینب از سوی دگر مادر خود را میخواند تا که عباس تو را وارث زهرا میخواند به دل نجمه فقط حول و وَلا افتاده تیغِ روی کمر آرایش طغیان داری نوجوانی و به دل جرئت مردان داری جگر خوش ولی دیدهی گریان داری پشت هر نعرهی خود هیبت طوفان داری بیسبب نیست که لشکر زِ صدا افتاده مثل احمد میزند پیش رکاب تو زمین، سر به زمین آمد انگار کنار تو پیمبر به زمین قبل از اینکه برسد ضربه زِ پیکر به زمین خورده انگار سر از گردنِ لشکر به زمین که چنین سر زِ تنِ دشت جدا افتاده مثل صبحی که نقاب از رخ خورشید افتاد رُو نماید وسط باد که چرخید افتاد به دلِ لشکریان کینهی جاوید افتاد نجمه وقتی که لب خشک تو را دید، افتاد به لبش ذکر حسن، وا حسینا افتاده