
ای حسن جانم یتیمت مانده روی دستانم پایِ مرکبها، چهها کرده با طاقِ ابرویت خون چشمانت، رسیده از هر سو به گیسویت پیکرت خاکی، شبیه زهرا و رُخت نیلی شده مانندِ فاطمه رویت دیدم از خیمه نشسته قاتل، خنجری در دست گرفته در دستِ دگر مویت جان جانانم، سرت را میگیرم به دامانم (ای حسن جانم، یتیمت ماند رویِ دستانم)2 *** تو به رویِ خاک، ولی جان به لبهایِ من مانده آن طرفتر چشم به راهت، بابایت حسن مانده مُردم ای قاسم، که دیدم جایِ نعل و جایِ سنگ به رویِ دندان و دهن مانده پر کشیدی و از اینجا تا جسمِ علی اکبر فقط یک دست و پا زدن مانده بینِ میدانم شبیه زلف تو پریشانم (ای حسن جانم، یتیمت ماند رویِ دستانم)2 *** نوجوانی و، بزرگان گشته طفلِ نو پایت نیمه جانی و، پر از ردِّ پا قدّ و بالایت ای شهیدِ من، شده لعلِ لبهات پر از خون یا عسل ریزد از کُنجِ لبهایت قد کشیدی چون عمو عباست ای بمیرم من، شکسته کل استخوانهایت گشته مهمانم، برادر در این عید قربانم (ای حسن جانم، یتیمت ماند رویِ دستانم)2 ***