نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

قدر قرآنمو در این وادی به مراتب تنازلم دادند هر کجا اشک سد راهم شد با نوک نیزهها هُلّم دادند توو بغل تو هی برو، بیایی داشتم، یادته منم مثل هر دختری، ببایی داشتم یادته یه آسمون رو دامنم، ستاره داشتم یادته چادر گلدار، گلِ سر، گوشواره داشتم یادته نیزه داری کنار من از قصد سر عباس را نشان میداد تا که گفتم عمو، عمو معجر نیزهاش را تکان تکان میداد حالم خرابه بابایی میرم بخوابم بابایی عمه دلش خوش باشه که رقیه خوابه بابایی اما اینجور نمیشه که لالایی میخوام بابایی اینم همش بهونمه بابایی میخوام بابایی همه میگن که دخترت بابا نداره مگه بابا نداره که، خدا نداره دخترت از بس کتک خورده که طفلی نا نداره ***
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد