
السلام علیک یا مظلوم به خرابه خوش آمدی بابا آفتاب از کجا در آمده است که به ما هم سری زدی بابا آنقدر گریه کرده ام تا که امشبی را کنار من هستی خودم از گریه ی تو فهمیدم که تو هم بی قرار من هستی جای تو بین این دل خون است تو برایم شبیه قرآنی دخترت را ببخش اگر امشب روی خاک خرابه مهمانی تو خودت واقفی و می دانی که دلم آسمانی از غم هاست قصّه ی تلخ این چهل منزل همه از رنگ صورتم پیداست آه مهتاب شام تار دلم دردهابم نگفتنی شده است تا شما از کنار ما رفتید دست بیداد دست ما را بست بین این کوچه ها به اسم یتیم بی حیا ها مرا نشان دادند آنچه از گوش من درآوردند هدیه بر دخترانشان دادند گل سر را به روی موهای دختران حرامیان دیدم معجری را که غارتش کردند بین بازار شامیان دیدم خوب شد امدی و فهمیدم سرِ در خون خضاب یعنی چه خیزران را که خوب حس کردم اه بابا شراب یعنی چه؟ خواهرم بعد مجلس ان روز گوشه ای بهت کرده می لرزد من نفهمیده ام چرا اینقدر او از اسم کنیز می ترسد ***