
شعلههای جانگداز فتنه و نیرنگ سوزانده در این کوچهها بالِ مرا کوفه نامه نوشتم، بشکند دست سفیر تو کج کن مسیرت را نیا کوفه، نیا کوفه بُغضاٌ لِحِیدَر، بُغضِ بابای تو دارند در سینههاشان انتقامی کُهنه میجوشد من هرکسی را دیدم اینجا، در خیال خویش دارد عبایت را دمِ گودال میپوشد این گریهها را پای ترس از جان خود مَگذار هر شب برای ماتمت باریدهام، آقا دندانِ من قربانِ دندانهایِ زیبایت دستِ سنانِ مست، نیزه دیدهام، آقا میخانهها از لاتهای کوفه پُر گَشته است این لااُبالیها بلای جانِ من هستند بی حُرمتی مبنای دورِهَمنشینیهاست این مستهای پَست، خیلی بد دهن هستند حرف و حدیثِ مردهای جنگیِ این شهر اَسرار خونینی برایَم برملا کرده جانم به قربان سرت، امروز از بازار این خولیِ نامرد خورجین دست و پا کرده سرنیزهی شمشیرسازانِ سرِ بازار از قامت رعنای عبّاست خبر دارد تیغی که کُنج حجرهاش آهنگری میساخت دست علمدار تو را زیر نظر دارد با دقّتی که تیرِ تیراندازشان دارد آبی میان مشک لبریزی نمیماند با آن سه شعبه که به دست حرمله دیدم از حنجرِ ششماههات چیزی نمیماند چشمانِ شوری دارد این پسکوچههای نحس لطفاً بپوشان صورت زهرا خِصالت را حرف از کنیزی میزنند این قومِ لامذهب آقا ،نیاوَر با خودت اهل و عیالت را مِقراض دست بانوان شهر میبینم دلواپسیِ اکبرت کُشته است مسلم را اینها خیال حمله بر اهل حرم دارند دربهدریِ دخترت کُشته است مسلم را بیچشم و رو تر از همه زجر است آقاجان سربهسرِ طفل سهساله میگذارد وقت غنیمت بُردن از خیمههای تو حتّی به معجر پاره هم رحمی ندارد پیران شهرِ کوفه هم آمادهی رزماند در دست، جای نیزه و خنجر، عصا دارند اینها برای ذِبح تو برنامهها چیدند اینها خیال کندنِ گودال را دارند جملگی، صبح به من پیوستند شب، درِ خانه به رویم بستند صبح بر دامن من چنگ زدند شام از بام مرا سنگ زدند