نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

دو سه روز است بی کس و کارم مثل ابر بهار میبارم جان تو مضطر و گرفتار با تو آقا نگفتهها دارم رد اشکم به خاک جا انداخت کوچه گردی مرا ز پا انداخت *** به نماز من اقتادا نشده آشنا با من آشنا نشده در یک خانه روُم وا نشده چه کنم با غم دوا نشده بوی شب میدهد سحرهایم خبری نیست از پسرهایم *** کوفیان خویش را به خواب زدند پشت من بی حد و حساب زدند دستهای مرا طناب زدند به لب خشک من که آب زدند ناگهان جسم بی توانم سوخت یادم افتاد و دهانم سوخت *** دختر من فدای دختر تو مادرم خاک پای مادر تو پسرانم گدای اصغر تو هستم آقا به فکر خواهر تو کوفه چشمش اصالتا تنگ است کوچه هایش برای زن تنگ است *** لب منتر نشد، فدای سرت سرم افتاده است پای سرت غصه دارم ولی برای سرت چه عزایی شود عزای سرت رسم کوفه ست دل ز تو بکنند و سرت را روی سنان بزنند *** نگرانم که دردسر بشوند به خیام تو حمله ور بشوند صاحب چند کیسه زر بشوند دختران تو دربه در بشوند ببرند از خیام معجر را ریز ریزش کنند اکبر را *** بین خورجین سرتورا ببرند گرگ ها میکرتورا ببرند چادر خواهر تورا ببرند با لگد دختر تو را ببرند ترس وارم که درهمت بکنند مثل تصویر مبهمت بکنند ***
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد