
سالها بندهی دل بودم و بیعار شدم ولی این آخرِ عمری چه گرفتار شدم مستحقم که بسوزم بهخدا میدانم ولی عازم بهسوی حضرت غفّار شدم من مَلک بودم و در صحن نجف جایم بود دور ماندم زِ علی سنگ شدم خار شدم من که نان علی و فاطمه خوردم افسوس خاک بر سر شدم و سخت گنهکار شدم حجّت ابن الحسن امید به من داشت ولی پشت کردم به امام خود و سربار شدم همّت و شوق جوانیم به غفلت طی شد حال که عمر به سر آمده بیدار شدم گرچه بیچاره شدم باز علی را دارم باز هم دربهدرِ حیدر کرّار شدم رطب نام علی از دهنم میریزد یا علی گفتم و همصحبت تمّار شدم من نرفتم به نجف او نجفم آورده او دلش خواست که من لایق دیدار شدم حکمت روزه تقرّب به حسین ابن علیست با لب تشنه عزادار لب یار شدم صاحب آب، سرِ آب به دشمن رو زد یا غیاث از لب او آمد و هشیار شدم