
عمریست که چشم انتظار یک نظر باشم خشکیدهام نگذار که بی برگ و پر باشم پر میزنم با انقطاع کامل از مردم راهم بده نگذار در به در باشم خون جگرهای مرا تبدیل کن بر اشک تا در فراق روی ماهت دیده تر باشم تو باخبر هستی ز حال من ولیکن من تا کی ز یار غائب خود بی خبر باشم قول شَرف دادم به قربان تو خواهم شد ای عشق تا روز ظهور تو اگر باشم من ریختم حالا بیا مومن بساز از من ایمان تفضّل کن که من مرد خطر باشم اهل خدایم کن شبیه منتظرهایت تا در کنار سیصد و اندی نفر باشم در گوشه ای از مسجد سهله مقیمم کن خوبست مشغول نگاهت تا سحر باشم هرچند خیلی مختصر یاد تو بودم لیک نگذار که در محضر تو مختصر باشم سودی ندارم خوب میدانم ولی آقا من را بخر هرچند خیلی پر ضرر باشم بد بودم امّا خوبیات دست مرا لگرفت عمری بده تا در کنارت بیشتر باشم خیلی دلم میل نجف دارد که مشتاقم قبل از حسینش آستان بوس پدر باشم تا پای ایوان طلا در سجده میافتم آنجا نمیچسبد فقط خم تا کمر باشم حالا عنایت کن مرا کرب و بلایی کن تا با تو تا عرش الهی همسفر باشم بیچاره زینب کعبه نی خورد و چنین فرمود چاره ندارم میروم دنبال سر باشم سخت است بر من بی تو با خیل یتیمانت با خولی و با شمر در کوه و گذر باشم یار سرافرازت ببین با سر به زیری رفت برخیز با نامحرمان زینب اسیری رفت