نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

اینقدَر این دست خالی را پُر از گهر مکن خاک این در کیمیای ماست آن را زر مکن برکتت را از زمین اهلِ آبادی مگیر نهر دنیا را پُر از آبی به جز کوثر مکن تا سحر در وا مکن من هم به در سر میزنم حال این دیوانهی آشفته را بهتر مکن از همه جا بیخبر دیدم که دعوت بودم پس دگر من را اسیر این در و آن در مکن کیف کردی آمدم فوراً بغل کردی مرا بندهی رسوای خود را طرد تا آخر مکن آبرودار، آبروریزیِ عبدت را بخر صحبت پروندهام را پیش پیغمبر مکن من به زهرا قول دادم زود آدم میشوم طفل بازیگوش را شرمندهی مادر مکن سهم انگور مرا هم از ضریح او بده سیرمانیِ مرا بشنو ولی باور مکن چشم خیسم را برای تو فقط رو میکنم چشم من را نزد شخصی جز حسینت تر مکن ای نسیمی که سحرگاهان در عالم میوزی جز نسیم کربلا را قسمت نوکر مکن من فقط زانو زدم پایین پاهای حسین پس مرا محتاج جز شهزادهاش اکبر مکن با سرِ زانو حسین آمد در آغوشِ علی گفت ناله هر چه کردی پیش من دیگر مکن در عبا میچینمت میریزی از اطراف آن انقدَر من را اسیر قوم غارتگر مکن عمّهات گیسو پریشان میکند پاشو علی فکر او کن فکرِ من را پیش این لشکر مکن
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد