سالها بنده ی دل بودم و بیعار شدم وای، این آخرِ عمری چه گرفتار شدم! توبهی گرگ درست است که مرگ است ولی بپذیرید مرا، از همه بیزار شدم مستحقم که بسوزم بهخدا میدانم ولی عازم بهسوی حضرت غفّار شدم من مَلک بودم و در صحن نجف جایم بود دور ماندم زِ علی، سنگ شدم خار شدم من نرفتم به نجف او نجفم آورده او دلش خواست که من لایق دیدار شدم حکمت روزه تقرّب به حسین ابن علیست با لب تشنه عزادار لبِ یار شدم صاحب آب پیِ آب به دشمن رو زد یا غیاث از دهنش آمد و هوشیار شدم **** پادشاهِ تشنه بیحالی چرا؟ زیر دست و پای دَجّالی چرا؟ در سراشیبیِ گودالی چرا؟ چانه را بر خاک میمالی چرا؟ این که با پا پشت و رویت میکند نیزهاش را در گلویت میکند