نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

تو بیقراری و من نیز بیقرارترینم که من غریبترین مرد در تمام زمینم کشیده است از آن سو مدینه تیغ به رویم نشسته است از این سو فراق تو به کمینم به چادرت متوسل شدم که باز بمانی منی که کهف امانم، منی که حِصن حَصینم مرا شکستن پهلو مرا شکستن بازو چنان شکست که مِن بعد با شکست عجینم تو را زدند و خدا خواست من ببینم و دیدم خدا کند که فراق تو را به چشم نبینم بد زدنت جلو چشای حسنت ناحِلَةَ الجسم شدی و چقدر میلرزه بدنت درد میکشی، همش آه سرد میکشی تو هرچی درد داری رو از قُنفُذ نامرد میکشی
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد