
دردیست مرا که در پی درمان است داغیست مرا که حاصل هجران است در حسرت روز وصل هستم اما گویا شب انتظار بیپایان است از بغض گلوگیر صدایم پیداست اَبریست دلم منتظر باران است یک سال دوباره بیتو رفت و امسال خورشید ظهور باز هم پنهان است جانم به فدات گر چه خود میدانم بیقدرترین دار و ندارم جان است حیف از تو عزیزی که منّت یار بخوانم لیکن چه کنم جز تو کسی یار ندارم ای خانهات آباد دلم خانهی توست هر چند که در نبود تو ویران است ای صاحب روضه، روضه امشب ما در سامره، خانهی شما مهمان است چشمان تو همیشه گریان است و بابای غریب تو مصیبت خوان است با نام حسین دل ربودن از تو ای زاده زهرا چقدر آسان است ای کلام تو کلام ناب قرآن یا نقی زنده شد از برکت نام تو انسان یا نقی حرمت نام تو ای مظلوم شهر سامرا واجب عینی شده بر هر مسلمان یا نقی با دعای جامعه ما را رساندی تا خدا ای کلید اصلی ابواب ایمان یا نقی مهبط وحیی تو آقا معدن الرحمة تویی ای مصابیح الدُجّی ای باب احسان یا نقی ای که اعلام التُقی هستی و هم کَهفُ الوَری هر که گشته نوکرت، شد از بزرگان یا نقی مُنتَهَی الحِلمی ستون علمی اَرکان البِلاد ای امام مهربان بهتر از جان یا نقی با گدایی از تو دارم پادشاهی میکنم مرغ دل را سوی ایوان تو راهی میکنم آمدم کنج حریمت با دو تا چشمِ تری آمدم پیش تو آقا جان برای قنبری آمدم مثل غلامی بر سر بازار تو جان زهرا، حضرت هادی مرا هم میخری ؟ ای غریب سامرا ای آشنای عالمین تو امام عسکری هستی و خود بیعسکری هر زمانی آمدم دیدم حریمت خاکی است با ضریح چوبیات از زائران دل میبری ای فدای نام تو جان تمام شیعهها ایها الهادی النقی تو یک علی دیگری در خرابه جا گرفتی پیش یک دسته گدا پادشاهانه نشستی در کنار نوکری نیمهی شب ریختند آقا سر سجادهات قدری انگاری در این روضه شبیه حیدری بردنت از خانهات اما دری دیگر نسوخت در میان شعله دیگر چادر مادر نسوخت گرچه بر روی لبت نامی به جز مادر نبود روی دوشت کُندهی زنجیر زجرآور نبود آمدی بزم شراب و حرمتت آنجا شکست در عوض آقا در این مجلس که تشت زر نبود دور تو پر بود از نامردهای سامرا در عوض دور و برت بالای نیزه سر نبود دور تو کف میزدند عدهای باده به دست سخت بود اما کنارت خواهری مضطر نبود گرچه تنها بودی آقا جان در این مجلس ولی دور تو خولی و شمر و لشگری دیگر نبود جای صدها شکر باقی مانده در بزم شراب خیزران بالا نمیآمد لبی هم تر نبود خوب شد حرف از کنیزی هم نشد در آن میان خوب شد چشم پلیدی خیره بر دختر نبود وای از شام بلا و مجلس شوم یزید بعد از آن دنیا دگر بر خود چنین بزمی ندید