نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده

ای سری که هر سحر با دخترت هم صحبتی شب نرو جای دگر شام غریبان دعوتی به عمو جانم بگو شد لحظهی تطهیر بیا غیرت الله حرم از نیزه ها پائين بیا ای که جاری در نگاه توست صد دریا غزل وقت غسل من شده آبی بیاور لااقل هر تکان این بدن دردسر تلقین شود خاک را طوری نریزی سینه ام سنگین شود وارث روی کبود مادرم زهرا منم سفره داری که گرسنه رفت از دنیا منم درمزارم آمدی با یک لب بهتر بیا فاتحه خوان رقیه ، با علی اصغر بیا قنفذ از آن لحظه که آمد میزد تازه میکرد نفس را و مجدد میزد جای هر کس که در آن روز نمیزد میزد وای از مغیره چقدر بد میزد مادرم فاطمه آن لحظه سرش پائین بود
هنوز نظری ثبت نشده