
اهرمن بر ملکی راه گرفت صورت حوریه چون ماه گرفت کوچه را همهمه و آه گرفت تا که زهرا کمر شاه گرفت یاس در هجمهی صد خار افتاد بازوی فاطمه از کار افتاد بر زمین عرش معلا افتاد سایه بر صورت زهرا افتاد این سخن ورد زبانها افتاد دیدی آخر علی از پا افتاد وای از آن لحظهی شرمندگیاش چه به هم ریخته شد زندگیاش ناگهان شعله ای از راه رسید آتشی بود که نمرود ندید شعله تا صورت خورشید دوید سرخ شد سینهی ان یاس سفید تا که بین در و دیوار افتاد فضّه را خواند بیا بار افتاد فضّه را خواند مرا یاری کن مادرم نیست وفاداری کن تو به جای من علمداری کن شوهرم را نکُشند کاری کن وقت آن است که اعجاز کنم گره از دست خدا باز کنم من چه گویم تو بپرس از مسمار که چه شد سینهی سرّالاسرار چه شده بین در و دیوار بحث ناموس خدا شد انگار که علی جلوهی ستاری کرد گفت سلمان عبا یاری کرد