ای دشت تاریک و  من از ترس به خود لرزیدم

ای دشت تاریک و من از ترس به خود لرزیدم

[ حنیف طاهری ]
ای دشت تاریک و 
من از ترس به خود لرزیدم
ناگه از دور 
سیاهی کسی را دیدم

به سوی طفل زِ رَه‌مانده 
قدم بر می داشت
ناله‌ای زیر لب و 
دست به پهلو میذاشت 

قامتش بود خم و 
چهره‌ی او نیلی بود 
حتم دارم که همان هم  
اثر سیلی بود

گفت بنشین به برم 
دخترک خسته‌ی من
تا نوازش کندت
بازوی بشکسته‌ی من 


گفت ای آیینه‌ی رخسار من
هر دو چشمت همچو چشم تار من 

تک تک اعضای تو چون مادر است
روی تو از روی من نیلی‌تراست 

***
دست عدو بزرگتر از صورت من است
یک ضربه زد کبود شده هر دوگونه‌ام

نظرات