بابا تویی یا خواب میبینم؟
حنیف طاهریپسندیدن9
بازدید2K
بابا تویی یا خواب میبینم؟ امشب که شام غصّهها سر شد بعد از گذشتن از چهل منزل ویرونهی ما هم منوّر شد پس نوبت ما هم رسید آخر میخوام تو آغوش سرت باشم دیدم که تو دلتنگ زهرایی گفتم شبیه مادرت باشم اینجا که میبینی شباش سرده گرمای روزاش مثل آتیشه اون گوشه اون خاکا رو میبینی اون رختخواب دخترت میشه دور و برت رو خوب تماشا کن اینجا خرابه بود، خونهم شد اون لکّههای قرمز رو خاک اون جانماز عمّه جونم شد تو این خرابه کار من هر روز یا بغض و گریه یا بهونهت بود اونورتر اون دیوار که خیسه شبها برا من جای شونهت بود شبها با درد پهلو صبح میشه روزام با سیلی غروب میشه دستام، چشام، پاهام، سرم، گوشام بابایی چیزی نیست خوب میشه تعریف کن از اون چهل منزل واسم بگو از روزها و شبهات گفتن که تو پیش خدا بودی پیش خدا زخمی شده لبهات؟ اون شب که ما از کربلا رفتیم گفتن سرت یک جای دور بوده گفتن که تو پیش خدا بودی حتما خدا هم تو تنور بوده چیزی نپرس از کربلا تا شام سخته بگم از اون همه آزار بابایی من دیگه سه سالهم نیست یک عمر شد رفتن از اون بازار سخته بگم از قصّهی زخمام واسه تو که دریای احساسی راستی بابایی بین این مردم دستی به اسم زجر میشناسی؟ من گم شدم اومد سراغ من موهام شد بیشتر پریشونت گفتم عمو سیلی زد و بعدش با طعنه گفت: این هم عمو جونت چادر نمازم رو نبردن که توی مدینه جا گذاشتم من بابا چرا خیره به گوشامی اصلا مگه گوشواره داشتم من؟ دستامو پنهون میکنم پشتم بازم یه جاهاییش معلومه این حلقهی قرمز کبودی نیست تو فکر کن جای النگومه هرجا که میشد ما رو چرخوندن با سختی رو پاهام میایستم بزمه نمیدونم چی بود اونجا من حتی اسمش رو بلد نیستم از معجرا و چادرا بابا چیزی نپرس از من نمیدونم اونقدر میدونم که این روزا از آستین پاره ممنونم امشب اگه با تو نیام بابا واسه سه سالهت خیلی بد میشه خشتی که جای بالشم بوده امشب برام سنگ لحد میشه زخمام به کار من میاد آخر امشب همش بال و پَرم میشه من با سرِ تو میرم از اینجا ویرونه از امشب حرم میشه قسم به دامن پاک حسینپرورِ زهرا که من عزیزم و ذلّت زِ هیچکس نپذیرم خدا گواست کتک خوردم التماس نکردم مگر نه دخترِ ناموسِ کردگارِ غدیرم مرا به شام نبینید در لباس اسارت که تا خداست خدا بر تمام خلق امیرم یزید داد مرا جا به روی خاک خرابه به زعم آن که میان خلق کند حقیرم کجاست تا نِگرد در همین خرابه زِ عزّت پناهِ طفلِ صغیرم مطاف شیخ کبیرم آنقدر زخم به پیکر دارم نتوانم سر تو بردارم