نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

دشت ، تاريک و من از ترس به خود لرزیدم ... ناگه از دور، سياهی کسی را ديدم ... به سوی طفل ز ره مانده قدم برمیداشت ... ناله ای زير لب و دست به پهلو میذاشت ... قامتش بود خم و چهره ی او نيلی بود ... حتم دارم که همان هم ، اثر سيلی بود ... گفت بنشين به برم دخترک خسته ی من ... تا نوازش کندت از بازوی بشکسته ی من ... گفت: ای آیینه ی رخسار من ... هر دو چشمت ، همچو چشم تار من ... تک تک اعضای تو چون مادر است ... امّا روی تو از روی من ، نیلی تر است ... دست عدو، بزرگ تر از صورت من است ... یک ضربه زد؛ کبود شده هر دو گونه ام ...
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد