
کُنج سیاه چال غریبی عزیز داشت پیری شکسته که جگری ریز ریز داشت دلتنگیاش برایِ رضا سینه سوز بود قلبی برای دخترکَش ناله خیز داشت با دستهای بسته فقط ناسزا شنید زخمِ زبانِ قاتلِ او نیشِ تیز داشت دیشب صدای سرفهی او تا سحر رسید زنجیر بِینِ حلقهی خود یک مریض داشت زنجیر را کشید کمی قد کشیده شد این استخوانِ پا چِقَدر خُرده ریز داشت او روی در شکسته و مادر به پشتِ در تشییع او به روضهی زهرا گریز داشت بر روی تخته پاره تنش گیر کرده بود انگار لنگه در دو سه تا میخِ تیز داشت اول مدینه بعد دلم کاخِ شام رفت زندان هرآنچه داشت ویرانه نیز داشت سر رویِ طشت بود و حرامی کنارِ طشت نامرد بِینِ دست شرابی غلیظ داشت با گریه گفت عمه مرا میدهد نشان نامحرمی که تکه کلامِ کنیز داشت ****** شاعر: حسن لطفی ******* کیست این کشته که جان همه قربان تنش خاک صحرا کفن و خون گلو پیرهنش نیزه را، سرور من! بستر راحت کردی شام را غلغله ی صبح قیامت کردی بر لب تشنه ات آن روز، حکایت می کرد خاتمی را که در انگشت شهادت کردی ******* شاعر: غلامرضا سازگار ******* اکبر و قاسم و عباس و کجایند کجا؟ عشق چون این همه را بردی و غارت کردی شاعر: محمد علی عجمی ******* بر لب آبم و از داغ لبت میمیرم هر دم از غصه جانسوز تو آتش گیرم دست من خورد به آبی که نصیب تو نشد چشم من داد از آن آب روان تصویرم ****** شاعر: حبیب الله چایچیان ********