
از ضربهی لگد، کمرت درد میکند خوردی زمین و سرت درد میکند لرزش نشسته است به دست دعای تو آقا تمام بال و پَرت درد میکند بر چشم خیستان، تَه این چاهِ لعنتی تا نور میخورَد، درد میکند دستان بستهات سپر تازیانه شد جسمت، تنت، سرت، سپرت درد میکند هر چه که شد ولی به تنت نیزهای نخورد پیراهن تو را که کسی با خودش نبُرد هر چه که شد ولی سرت از تن جدا نشد هر چه که شد ولی کفنت بوریا نشد با ضربهی لگد، بدنت زیر و رو نگشت همراه نیزهها که سرت جابهجا نشد جسم شما سه روز به جایی رها نگشت سرنیزهای به سمت دهان شما نزدیک نشد جسمت به زیر آفتابی نرفته است ناموستان به بزم شرابی نرفته است