
به سیاهچالِ زندان چه خوش است شور و حالم که گذشته با تو یا رَب شب و روز و ماه و سالم زِ سماء گذشته آهم، به زمین چکیده اَشکم زِ نفس فِتاده قلبم، به قفس شکسته بالم وطنم بوَد مدینه، غم غربتم به سینه زِ کدام غصّه گویم؟ به کدام غم بنالم؟ به سرشکِ اشکِ زهرا، به شرارِ قلب حیدر به رسول و اهل بیتش، به خدای ذوالجلالم که اگر هزار نوبت بکُشند و زنده گردم چو به راهِ دوست باشد نرسد به دل، ملالم گل باغ آشنایی، پسرم رضا کجایی؟ زِ چه در بَرم نیایی شده وقت ارتحالم؟ زدهام در این قفس پَر، که یکی به من زند سر همه غافلاند از من، تو بیا بپرس حالم زندان گرفته، حتی صدایِ مرد زندانبان گرفته زنجیر و پابند از استخوانهایش توان و جان گرفته مثل مدینه مولای ما انگشت بر دندان گرفته هر تازیانه با کینه از پهلوی او تاوان گرفته از سفرهی او دشمن سه روزی هست آب و نان گرفته اما به جایش هر نیمهشب روی سرش قرآن گرفته ذهنم دوباره حال و هوای روضهای عطشان گرفته آتش کشیدند، آتش بمیرم معجر و دامان گرفته شام غریبان گوشه به گوشه بارش باران گرفته عمّامهای را خاکستری پُر شعله و سوزان گرفته نِی غرق نور است انگار خولی نیزهای تابان گرفته بابا کجایی با نام بابا یک سهساله جان گرفته