نظرات
1 نظر ثبت شده

علی ابوالقاسم کاربر
حاج منصور عرشی ❤️
۱۹ فروردین ۱۴۰۳

چشم پیدا نکند مقصد ناپیدا را با غم دربدری صبح کنم شبها را خستهام، بسکه دواندند مرا سوی گناه نا نمانده است که با خود بکشانم پا را معصیت ریشۀ ایمان مرا از جا کَند کشت در باغچۀ زرد دلم تقوا را نفس با حربۀ دنیا طلبی گولم زد آه آفت بزند عافیت دنیا را بال پرواز مرا دوستِ بد طینت چید جز تو با هرکه پریدم زمین زد ما را خلق بر گریۀ بی کس شدنم میخندد هیچ کس درک نمیکرد من تنها را عرق شرم مرا اشک حسابش کردی آبرو جمع کند آبروی رسوا را میشود گوش مرا مثل معلم بکشی کاش تنبیه کند کودک بی پروا را هفت پشتم دم این خانه گدایی کردند به کسی غیر خودم قول نده اینجا را تا دلم سوخت مرا فاطمه دلداری داد لمس کردهاست دلم مادری زهرا را رزق افطار من از باغ حسن میآید نخل ارباب کرم داده به من خرما را حکم رفع عطشم بوسه به انگور علیست مست حیدر فقط اینگونه دهد فتوا را خبر مرگ مرا بین نجف پخش کنید دم آخر برسانید فقط بابا را کام من تلخ شده طعم خوشم کرب و بلا بچشانید به من مزۀ این حلوا را مثل عابس بغلم میکند و میبوسد بارها دیدهام این خواب خوش رویا را کشمکش بود سر پیرهنش در گودال مادرش آمده تا ختم کند دعوا را شیشۀ عطر خدا زیر صم مرکب رفت بوی سیب است که پر کرده همه صحرا را
1 نظر ثبت شده

حاج منصور عرشی ❤️