نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

خان چود و رحمتش را میزبان انداخته سفره را بیکران تا بیکران انداخته دعوتم در میهمانی لیک دستم بسته است نفس بد بر دور دستم ریسمان انداخته شرح من شرح کسی باشد که از نادانیاش توبهاش را پشت گوشش هر زمان انداخته با که گویم از خطایم هیچکس بویی نبرد بسکه پرده بر گناهم غیبدان انداخته شرم از حق جای خود اما بغل وا کردنش شوق توبه در دل پیر و جوان انداخته شبنشینان شاد باشید چون شاه نجف کیسه بر دوشش به عشق سائلان انداخته ساقی من آن یداللهیاست که بر مرقدش دست زهرا طرح انگور از جنان انداخته کلُ شیءٍ هالِکٌ، باقیست مولانا علی سر به سجده محضرش هفت آسمان انداخته یاد عشاق امیرالمومنین وقت سحر دانهی تسبیح را صاحب زمان انداخته سفرهی افطار شد پهن و لب خشک حسین از غذا خوردن مرا وقت اذان انداخته صوت تسبیحش چه شد دیگر نمیآید به گوش از صدا آخر گلویش را سنان انداخته خواهرش بیتاب شد تا دید بر انگشترش زیرچشمی یک نگاه ساربان انداخته چوب دست بیحیا بر جای لبهای نبی آنقدر کوبید رد خیزران انداخته
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد