نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

مانندِ اَبری که نَمِ باران ندارد من خشکسالیِ دلم پایان ندارد دیروز خیلی گریهکردن را بلد بود چشمم توانِ قبل را اَلآن ندارد من با فراغت دائِماً سرگرم هستم این بینوا کاری به این و آن ندارد دست از سَرِ من بر نمیدارد غمِ تو داغت رهایم میکند؟ امکان ندارد بیماریِ عشّاق، زخمی لاعَلاج است دردی که هرگز نسخهی درمان ندارد عُمرِ زلیخا پای یوسف رفت بَر باد عاشق شدن جُز باختن، تاوان ندارد راهِ وصالِ یار دشوار است قطعاً این مَقصد اَصلاً جادهای آسان ندارد من مُطمئِن هستم که نانِ شُبهه خورده هر کس به برگشتِ تو اِطمینان ندارد هربار بَدکردیم تو گردن گرفتی اَمّا به لُطفِ تو کسی اِذعان ندارد باید برای اینهمه اندوهِ تو مُرد باید برایت مُرد، دور از جان ندارد دارد اَجَل سَر میرسد پس کِی میایی؟ چشمانتظارت فرصتی چندان ندارد محتاجِ آغوش تواَم من را بغل کن فرزندِ بیبابا سَر و سامان ندارد جانِ همان پهلوشکسته زود برگرد جانِ گُلی که روح در گلدان ندارد طوری لَگد زد، میخ، در پهلو فرو رفت نامردِ بیغیرت مگر وجدان ندارد؟ در اوجِ تنهایی صدف از دُر جدا شد مادر به غیر از فضّه پشتیبان ندارد
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد