نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

طوری حجاب روی جرمم خدا کشیده گویی که اصلاً از من معصیتی ندیده رویی برای برگشت بر درگهش ندارم از اینهمه خجالت رنگ از رخم پریده نه یاد مرگ بودم نه فکر تنگی قبر پس کِی به خود میآیم عمرم که سر رسیده وقت گناه اصلا از او حیا نکردم وای از فریب نفسم از سستی عقیده خواهم امان ز روزی که دیدهها ببینند ظالم به آه حسرت دستان خود گزیده بار خرابم اما در کیسۀ کریمم ما را سوا نکرده زهرا خودش خریده از کودکی به لطف دامان پاک مادر قلبم به حب حیدر در سینهام تپیده پایان ندارد اصلاً بیتابی از فراقش هرکس که از شراب صحن علی چشیده باید بمیرم از غم بودند بین یسرب هم مرتضی وحید و هم فاطمه وحیده گویای لطف زهرا آن محور وجود از اشکی که از عزایش بر گونهام چکیده میرفت سوی مسجد حق را اقامه دارد میرفت محکم اما با قامت خمیده گفتند با تمسخر صدیقه شاه در خون آزرده شد از این حرف صدیقۀ شهیده ناگاه بین صحبت شد منقطع کلامش انداختش به زحمت پهلوی ضرب دیده یک روز هم میآید پیش تن حسینش بر روی نی ببیند زهرا سرش بریده
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد