
طوری حجاب روی جُرمم خدا کشیده گویی که اصلاً از من معصیتی ندیده رویی برای برگشت بر درگَهش ندارم از اینهمه خجالت رنگ از رُخَم پریده نه یاد مرگ بودم، نه فکر تنگیِ قبر پس کِی به خودم میآیم؟ عمرم که سر رسیده وقت گناه اصلاً از او حیا نکردم وای از فریب نَفس و از سستی عقیده خواهم امان ز روزی که دیدهها ببینند ظالم به آه حسرت دستان خود گزیده بار خرابم امّا در کیسهی کریمم ما را سوا نکرده، زهرا خودش خریده از کودکی به لطف دامان پاک مادر قلبم به حُبّ حیدر در سینهام تپیده پایان ندارد اصلاً بیتابی از فراقش هرکس که از شراب صحن علی چشیده باید بمیرم از غم بودند بین یَسرِب هم مرتضی وحید و هم فاطمه وحیده گویای لطف زهرا آن محور وجود از اشکی که از عزایش بر گونهام چکیده میرفت سوی مسجد حق را اقامه دارد میرفت محکم امّا با قامت خمیده گفتند با تمسخر صدّیقه شاهدت کو؟ آزرده شد از این حرف صدّیقهی شهیده ناگاه بین صحبت شد منقطع کلامش انداختش به زحمت، پهلوی ضربدیده یک روز هم میآید پیش تن حسینش بر روی نِی ببیند زهرا سر بریده پایان ظلم دنیا روز ظهور مهدیست این شب ادامه دارد تا سر زند سپیده