نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

چشم پیدا نکند مقصد ناپیدا را با غم در به دری صبح کنم شبها را خستهام خستهام خستهام بس که دواندند مرا سوی گناه نا نمانده است که با خود بکشانم پا را معصیت ریشهی ایمان مرا از جا کند کشت در باغچهی زرد دلم تقوا را نفس با هربهی دنیا طلبی گولمزد آه آفت بزند عافیت دنیا را بال پرواز مرا دوست بد طینت چید جز تو با هر که پریدیم زمین زد ما را خلق بر گریهی بی کس شدنممیخندند هیچ کس درک نمیکرد من تنها را عرق شرم مرا اشک حسابش کردند آبرو جمع کند آبروی رسوا را میشود گوش مرا مثل معلم بکشی کاش تنبیه کنی کودک بیپروا را آقای من هفت پشتم دم این خانه گدایی کردند به کسی غیر خودم قول نده این جا را تا دلم سوخت مرا فاطمه دلداری داد لمس کرده است دلم مادری زهرا رزق افطار من از بام حسن میآید نخل ارباب کرم داده به من خرما را خبر مرگ مرا بین نجف پخش کنید دم آخر برسانید فقط بابا را کام من تلخ شده طعم خوشم کرب و بلاست کربلا.... (این دل تنگم عقدهها دارد گوییا میل کربلا دارد) بچشانید به من مزهی این حلوا را مثل عابث بغلم میکند و میبوسد بارها دیدهام این خواب خوش، این رویا را کشمکش بود سر پیراهنش در گودال مادرش آمده تا ختم کند دعوا را شیشهی عطر خدا زیر سم مرکب رفت بوی سیب است که پر کرده همه صحرا را
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد