نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

پس از تو اشک عالم را بگیرم ز غم جان مُحرَم را بگیرم نمیشد دیرتر میآمد این تیر نشُد از شیر طفلم را بگیرم وداعی لااقل با من نکردی نگاهی موقع رفتن نکردی به تو میآید این، افسوس مادر لباس تازهات را تن نکردی و در گهواره بویش مانده زینب و سوغات عمویش مانده زینب به روی پیرهنهایش که تازه است دو تا از تار مویش مانده زینب مرا شرمنده خود ساخت بابا مرا در گریهاش نشناخت بابا به گوشم مانده یاد خندههایت تو را بالا که میانداخت بابا پدر در پشت خیمه دم گرفته سرت را با تنت با هم گرفته علی عادت به انگشت عمو داشت به جایش تیر را محکم گرفته عزیزم روی نیزه ناز مانده برای مادرت این راز مانده بگو تقصیر نیزه یا سه شعبه است؟ زبان بسته، دهانت باز مانده دعا دارم مبادا سر بیفتد کسی با نیزهدارش در بیفتد دعا دارم اگر میافتد این طفل فقط بر دامن مادر بیفتد شاعر: حسن لطفی ***
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد