نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

اولین روز است بی گهواره می گردی علی یك شبه مادر برای خود شدی مردی علی آخرین باری كه بستم بند این قنداق را بردلم افتاد دیگر، بر نمی گردی علی خنده ات شرمنده می سازد پدر را، گریه كن بس كن این لبخند، اشكم را درآوردی علی زانویت راجمع كردی بس كه پیچیدی ز تیر دستها را مشت كردی بس كه پُردردی علی باز كن از ساقه ی این تیر، انگشتان خود نیست هم بازی تو، بیچاره ام كردی علی بی تعادل هستی و ماتم چگونه باسرت حجم تیر حرمله را تاب آوردی علی می زنی لبخند و پیدا می شود سرهای تیر عاقبت دندان شیری هم درآوردی علی
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد