نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

یادم نمیرود پدرم را سوارها كشتند درست گوشهی گودال بارها كشتند نصفه روز تو گودال یه ذبحِ حنجر کس ندیده تو دست و پا زدنهات زجری کشیدی گلو بریده هنوز یادم نرفته ازت حیا نمیکرد نشسته بود رو سینه سرو جدا نمیکرد سنان و شمر به هم با اشاره میگفتند: مگر که نیزه نخورده؟ چرا نمیافتد؟ ز دور حرمله میگفت گودی حنجر حسین نحر نگردد ز پا نمیافتد
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد