آتیش آتیش، خیمه خیمه خیمه بارون بارون، تیغ و تیر و خنجر ریخته روی خاک گرم صحرا پاره پاره، تیکههای حنجر کی باورش میشه زمین گودال دستشو با خون تو رنگین کرده راوی میگه دیدم یه زن رو خاکا دنبال بچهها داره میگرده وقتی که انگشترو، از توی دستش میبرد غارت، ساربان، کشته شد سلام بر اون آقایی، که سید ابن طاووس میگه، نگران کشته شد *** قاتل قاتل، چکمه روی سینه خنجر خنجر، که میبُره از پشت رد خونت، مونده روی خاکا میریزه از، جای قطع انگشت رفتی ندیدی که چطور این مردم دارن به اشک خواهرت میخندن راوی میگه دیدم که چند تا سرباز گوشوارهی یه دخترو میکندن هزار و نهصد و پنجاه، ضربهی کاری خورد و آخر، با سنان کشته شد سلام بر اون آقایی، که سید ابن طاووس میگه، نگران کشته شد