دیدی سر پیری چه کرد با زینبت این روزگار
حسن عطاییپسندیدن63
بازدید7.1K
دیدی سر پیری چه کرد با زینبت این روزگار گفتم به باران بعد از این دیگر در این صحرا نبار من میروم از پیش تو وقت غروب خورشیدم امّا تو میمانی و این صحرا و این شبهای تار تاریکه گودال زمین افتادم نزدیک گودال آشفته بودم به تو زخمامو نگفته بودم تنها میمونی همه میرَنو تو جا میمونی لبتشنه سر گردد جدا حکم کدامین مذهب است جانان به روی نیزه و جانِ جهانی بر لب است با دست پر از قتلهگاه آمد برون هرکس ولی تنها کسی که میرود با دست خالی زینب است دست خالی رفتم نمیدونی با چه حالی رفتم دست تنها موندم تو رفتی و من از تو جا موندم آه از دلتنگی تو زخمیترین مرد این جنگی زلف سیاهت روی نی دارد چه با ما میکند دنیای بعد از تو چرا با من مدارا میکند من تا ثریا هم شده دنبال رویت میروم درد مرا دیدار تو تنها مداوا میکند سالار زینب شده بعد از تو آواره زینب آتیش میباره ربابو کشته داغ شیرخواره بستن دستامو به چشمم دیدم بازار شامو