نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

عباس عزیز دل من، برات وصیتی دارم دست عَلَم گیرِ تو رو، دست حسینت میذارم اگه باشی تو کربلا، دلهرهای من ندارم آرزوی ربابی با چشمای دَریده سقّای خیمههایی با دستای بریده امید زینبی با جسم در خون تَپیده ای وای از این غریبی (2) یه روزی ای زینب من، به کوفه برمیگردی تو برادرات کشته شدن، تنها بدون مردی تو لباس مشکی تنته، اسیر آه و دردی تو زینب تو رو با دستِ بسته اینجا میارن سرها رو نانجیبا رو نیزهها میذارن ای وای برای بچههامون، نون و خرما میارن ای وای از این غریبی (2) فرق مرا تو طاقت دیدن نداشتی هجده سرِ بریده ببینی چه میکنی اینجا همه به گریهی تو گریه میکنند خنده به اشکِ دیده ببینی چه میکنی خون ریزد از شکاف سرم، خونجگر شدی جسمی تَپیده به خون ببینی چه میکنی تو یکسَره به چشم پدر بوسه میزنی تیری درون دیده ببینی چه میکنی وقتی که میرسد ز شريعه، حسين را با قامتی خميده ببينی چه میکنی یک ضربه زد به فرق سرم، راحتم نمود تو قتل صبر دیده ببینی چه میکنی من پيکرم به غير سرم لطمهای نديد جسمی گلو بريده ببينی چه میکنی
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد