نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

دل خستهی سالهای هجرانش بود هرلحظه به یاد یاس گلدانش بود با خاک مزار فاطمه الفت داشت مردی که ابوتراب، عنوانش بود یک لحظهی خوش ندید بیفاطمهاش دنیای بدون یار، زندانش بود هر روز مرور مقتل زهرا داشت هر شب سر میخ تعزیهخوانش بود یک روز و دو روز نه، که چندین سال است این بغض، گلوگیرِ گریبانش بود سر در دل چاه، روضهخوانی میکرد چون چاه انیس چشم گریانش بود آقای یتیمهای عالم، حیدر هر شب درِ خانهی یتیمانش بود هرصبح ز اشک خود، گلو تَر میکرد هر شام کمی آه فقط نانش بود همکاسهی سُفرهی جُزامیها شد همسُفرهی ساکنان ویرانش بود از اول ماه میهمانی خدا بر سُفرهی میهمانی طفلانش بود شاهی که درخانهی بچههایش هر شب میرفت شاهی که تمام خلق مهمانش بود افطار شب نوزدهم طبق قرار درخانهی دختر پریشانش بود آن شب نه فقط تمام مرغابیها دستان فرشتهها به دامانش بود میگفت نرو تمام عالم امّا گوشش به صدای فاطمه جانش بود
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد