
زینب که به کار عاشقی غوغا کرد صد بار شهادت به رُخَش، در وا کرد دو لالهی یاس، در دامن داشت تقدیم به باغبان عاشورا کرد کشیدهای دو شهید مرا به پهلویَت گذاشتی سرِشان را، به روی زانویَت خجالتَم نَده، شرمندهایم از رویَت عزیز فاطمه، زحمت نَده به بازویَت تو باشی از پسرانَم خبر نمیخواهم بیتو من اصلاً پسر نمیخواهم جانِ عبدالله و جعفر مقدّم است دیدهاش، در جستوجوی زینب است دید ناگَه، بانویی با قدّ خَم گفت عبدالله، زینب منم بارها بَر من، نگه انداختی همسرت را دیده و نشناختی؟! جوان بودم که میرفتم ولی من پیر برگشتم پدر گردنش کج، پسر گردنش کج چقَد این دو از هم، خجالت کِشیدند مَنی که جهان میکِشد منّتم را برای تو از خَصم منّت کشیدم حسین...