
رها کن عمه مرا باید امتحان بدم ... رسیده موقعِ آن که خودی نشان بدم ... رها کن عمه مرا تا شجاعت علوی ؛ نشانِ حرمله و خولی و سنان بدهم ... دلم قرار ندارد در این قفس باید ؛ کبوتر دل خود را به آسمان بدم ... عمو عمو عمو ... سپاه حسن می رسد به یاری تو ... من آمده ام که حسن را نشانتان بدهم ... عمو شلوغی گودال بیش از اندازه است ... خدا کند بتوانم نجاتتان بدهم ... سپر برای تو با سینه می شوم ... هیهات اگر به نیزه و شمشیرها امان بدهم ... مگر که زنده نباشم که در دل گودال ... اجازه ی زدنت را به کوفیان بدهم ... من آمدم که شوم حائل تو ؛ با عمه ... مباد فرصت دیدن به عمه جان بدهم ... عمو ببین شده دستم ز پوست آویزان ... جدا شود چو علمدار اگر تکان بدهم ... کسی ندیده به گودال آن چه من دیدم ... عمو خدا نکند من ز دستتان بدهم ... صدای مرکب و نعل جدید می آید ... عمو چگونه خبر را به استخوان بدهم ... فقط نصیب منو شیر خواره شد این فخر ... که روی سینه ی مولای خویش جان بدهم ... عزیز فاطمه انگشتر تو رو ای کاش بگیرم ... و خودم آن را به ساربان بدهم ... برای آن که جسارت به پیکرت نشود ... خودم لباس تنت رو به این و آن بدهم ...