بابا کجا رفتی، ندیدمت از خیمهها رفتی، ندیدمت رو نیزهها بودی، میدیدمت تشت طلا رفتی، میدیدمت میدیدمت با این چشمای بارونی میدیمت رو نِی با لبهای خونی میدیدمت که داری قرآن میخونی وای... بوسهی من که بود، چرا خیزران؟ چادر من که بود، چرا بی عبا؟ گیسوی من که بود، چرا تشت زر؟ دامن که بود، چرا نیزهها؟ میخورد لبِ تو چوب، دلم شکست بازار شهر شام، سرم شکست گفتم تو رو میخوام، سرم شکست میبینمت، حالا تو کنج ویرونه میبوسمت، با اشکای دونه دونه میگیرمت با دستایی که بی جونه حالا که اومدی، چرا بی هوا؟ حالا که اومدی، چرا بی خبر؟ حالا که اومدی، چرا بی اَمون؟ حالا که اومدی، چرا پس با سر؟
واقعن عالی