یکی داشت نعره میزد بیدار شدم رو سرم دست میکشیدی پا بشم بعد تو هِی با لگد بیدار شدم بعد رفتن تو مهربونِ من خواهرت شده بلاگردون من میشینم با دندونام قصّه میگم یکی بود یکی نبود دندون من بازوی شکسته بازو نمیشه دردی مثلِ درد پهلو نمیشه من میخوام برا تو ناز کنم ولی ناز دختر بدون مو نمیشه روی موهام سورهی فجرو نگاه سه ساله دخترتم، اجرو نگاه دنبال موهام روی سرم نگرد لابهلای پنجهی زجرو نگاه دشمنات به من اَمونم نمیدن زیر آفتاب سایهبونم نمیدن اینجا به کنیزا نون خشک میدن باباجون به من همونم نمیدن بهم برخورده هِی میگن برو تو بازی نیستی، تو بابات مُرده بهم برخورده این موهای سوختهی روی سرم آبرومو بُرده بهم برخورده دختر شامی لباس کهنهشو برام آورده دستشو انداخته دور گردن باباش ببین چهطور داره بازی میکنه بابا غروبی پیش دختربچهها رفتم گفتم منم بازی ولی آنها هولم دادند من نگاه به سن و سال نمیکنم دیگه از کسی سوال نمیکنم بد جوری موی سرم کشیده شد عمّه من زجرو حلال نمیکنم کی میاد که سایهی سرم بشه؟ تو بگو باز که مادرم بشه؟ همه گفتن که بابات رفته سفر یه چیزی بگید که باورم بشه