نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

خورشید را به دیده شفق گونه دید و رفت از دست ماه دست خودش را كشید و رفت از خیمه ها كبوتر عاشق پرید و رفت تا قتلگاه مثل غزالی دوید و رفت می رفت پابرهنه در آن عرصه ی جدال می گفت عمه! جان عمو كن مرا حلال دارد به قتلگاه سرازیر می شود مبهوت تیر و نیزه و شمشیر می شود كم كم خمیده می شود و پیر می شود یك آن تعللی بكند دیر می شود در موج خون حقیقت دریا نشسته است دورش تمام نیزه و تیر شكسته است دستش برید و گفت كه ای وای مادرم رنگش پرید و گفت كه ای وای مادرم آهی كشید و گفت كه ای وای مادرم در خون تپید و گفت كه ای وای مادرم وقتی كه ضربه آمد و بر استخوان نشست در عرش قلب فاطمه چون پهلویش شكست
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد