نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

بازم نشستم واسهی مرگم دعا کردم با تازیونه ای خدا روزهم رو واکردم لحظهی آخره که چشم به راهمو منتظره رسیدن رضامو منتظرم بالا سرم بیادو وا کنه زنجیرای دور پامو خدا الهی برا کسی نیاره ولی منو میذارن روی یه تخت پاره تو این سیاه چال هیچکی نیست دوروبرم باشه قسمت نشد معصومه هم بالاسرم باشه زمزمهی لبام ولی همینه شکر خدا نیومد از مدینه هرچی باشه نمیتونه یه دختر تن باباشو رو زمین ببینه ولی تو صحرا یه روزی دید یه دختر تن باباشو رو خاک چجوری بی سر وقتی که میبینم رَدِ زخم وکبودی رو یا وقتی میبینم نگهبان یهودی رو یادم میاد از کوچههای شامو ملاء عامو بامو ازدحامو کنار اون سرای روی نیزه بزم شراب میبرن عمّههامو
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد