در کنج زندانِ بلا جان میسپارم
جواد مقدمپسندیدن21
بازدید308K
در کنج زندانِ بلا جان میسپارم غیر از غم یاران خدایا غم ندارم سر تا به پایم هم چِشمم بیآب گشته چون مرغ پَربسته شده این حال زارم در غصّه و تاب و تبم جانم رسیده بر لبم خَلِّصنی یا رب بابالحوائج هستم اما خود گرفتار من آشنای یارم و در بند اغیار میسوزم و میسازم از جور زمانه زندان به یاد حق برایم گشته گلزار قوتم فقط سیلی شده رویم دگر نیلی شده خَلِّصنی یا رب چشم فَلک بر غربت آقا ببارد تنها و مظلومانه او جان میسپارد این لحظههای آخر عمرش خدایا بر روی لبهایش چنین زمزمه دارد رضا کجایی پسرم؟ نور دو چشمان تَرَم خَلِّصنی یا رب