
کنجِ زندون مثل شمعی نیمهجون میزنه سوسو چراغِ آسمون زندون کجا و وسعتِ کهکشون زندون کجا و غربتِ آسمون چه یوسفی اسیرِ زندون شده! ای روضهخون این روضهها رو نخون زندون سیاه و سرد و تاریک و تار افتاده و سجّاده و حالِ زار دیوار و در با روضههاش بیقرار ای وای از این غم، ای وای از این غم پاشیده رو دنیای ما گَردِ غم موسیِ ما دلخور شده از ستم پاهاش شده از زنجیر و غل، پُر ورم ای وای از این غم، ای وای از این غم واویلتا، واویلتا... **** وایِ من! غم زد شَرَب بر جانِ او یک یهودی بوده زندانبانِ او سوزونده داغِ روضه قلبِ مارو تو گریههاش صدا زده خدارو روشن شده زندون چرا خدایا؟ شاید بازم صدا زده رضا را داره عجَب رکوعی و سجودی! از دستِ ابن شاهکِ یهودی مونده چقدر روی تنش کبودی موسی بنِ جعفر، موسی بنِ جعفر زندونه یا غروبِ آسمونه؟ عجِّل وفاتی واسه چی میخونه؟ از روضه ی مدینه داد نشونه موسی بنِ جعفر، موسی بنِ جعفر واویلتا، واویلتا...