نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

بیهوده قفس را مگشایید پَری نیست جز مشتِ پَری گوشهی زندان اثری نیست در دل اثر از شادی و امید مجویید از شاخهی بشکستهی امید ثمری نیست گفتم به صبا دردِ دل خویش بگویم امّا به سیَهچال، صبا را گذری نیست گیرم که صبا را گذر افتاد چه گویم دیگر زِ من و دردِ دل من خبری نیست امید رهایی چو از این بند محال است ناچار به جز مرگ نجات دگری نیست هِی مرگ کجایی که به دیدار من آیی؟ در سینه دگر جز نفس مختصری نیست تا بال و پَری بود قفس را نگشودند امروز گشودند قفس را که پَری نیست ای یاد تو در عالم آتش زده بر جانها هر جا زِ فراق تو چاک است گریبانها ای گلشنِ دین سیراب، با اشکِ مُحبّانت از خون تو شد رنگین هر لاله به بستانها بسیار حکایتها گردیده کهن امّا جانسوز حدیثِ تو تازه است به دورانها یک جان به رهِ جانان دادی و خدا داند کز یاد تو چون سوزد تا روز جزا جانها در دفتر آزادی نام تو به خون ثبت است شد ثبت به هر دفتر با خون تو عنوانها اینسان که تو جان دادی در راه رضای حق آدم به تو مینازد ای اشرف انسانها قربانیِ اسلامی، با همّت مردانه ای مفتخر از عزمت همواره مسلمانها **** یادتان باشد لباس مشکیام را تا کنید گوشهای از قبرم این جامه را هم جا کنید کاش من هم در شام تاسوعا بمیرم تا شما خرجیام را نذر خرج ظهر عاشورا کنید هم کفن دارم و هم قومی که دفنم میکنند پس فقط هنگام دفنم یاد آن آقا کنید از صدای نالهها و گریههای مادرم بیشتر یاد غم صدّیقهی کبری کنید آه من مُردم ولی یک کربلا قسمت نشد پیش مردم مایلم این نکته را حاشا کنید مرگ من آمد ولی آقا نیامد حیف شد فرصت دیدار را شاید شما پیدا کنید
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد