شب جمعه که میشه، دل منو تنها میذاره به گمونم که میره کربلا سوغات بیاره کاشکی من باغبونِ باغ گل یاس میشدم روضهخونِ حرم حضرت عباس میشدم قربون اون دخترکی، که از گوشاش خون میچکید با صورت کبود شده، پای برهنه میدوید گوشای بی گوشوارشو، به عمهها نشون میداد وقتی که سرها رو میدید، کتک نخورده جون میداد واسه خونهای حرم، روضهی غربت میخونن یادِ دیوار و در و گوشه و سیلی میکنند شبِ جمعه حرمو زوارها خلوت میکنند حضرت فاطمه را خادمها دعوت میکنند