نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

از ابتدای راه دائم بی قرارم حق دارمآخر مادرم! دلشوره دارم گرما کشیدن روزها بسیار سخت است با شیرخواره دربیابان کار سخت است هر وقت با عزت به محمل مینشینم هی ذکر میگویم بلا دیگر نبینم اصلا بلا باشد علی اکبر که داریم وقت خطرها ساقی لشگر که داریم چشم غریبه تا سوی محمل میفتد کارش به شمشیر ابوفاضل میوفتد زینب دلش لبریز از حس غرور است در کاروان هر چیز میخواهیم جور است پوشیه کافی چادر ومعجر فراوان در دست و گوش بچه ها زیور فراوان از لطف سقا مشک ها لبربز آبند مثل فرشته بچه ها آرام خوابند شکر خدا خورشید هم مارا ندیده آقا خودش سایه سر ماها کشیده از معنی این سرزمین هم ترس دارم کرببلا یعنی غم از غم ترس دارم میترسم از سرنیزه ها از طبل هاشان میترسم از خار مغیلان بیابان میترسم این معصومه ها تنها بمانند یک یک به زیر سم مرکب ها بمانند میترسم از ذبحی که با تکبیر باشد طفلم به جای شیر سهمش تیر باشد ای وای از آن نحری که خنجر کند باشد سهم عقیله حرفهای تند باشد ای وای از آن روزی که یک لشگر بخندند نامحرمان دستان زینب راببندند روزی نیاید چشم ها مارا ببینند زینب سلام الله علیها را ببینند ای کاش جایی قحطی چادر نباشد یعنی سکینه از کسی دلخور نباشد ***
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد