
من آمدم اما تو قطعا دعوتم کردی از این جهنّمها مقیمِ جنّتم کردی در اوج فقرِ بندگی، با ثروتم کردی با بندگانِ خوبِ خود همصحبتم کردی مثل کویرِ خشک حالا خیس بارانم ممنونم از تو همدمِ شبزندهدارانم قدّم زِ بار جرم و غفلت گرچه خم باشد با این همه نزد تو بنده محترم باشد عصیانِ من هر قدر باشد باز کم باشد مانند قطره پیش دریای کَرَم باشد گرچه سرافکندهم سرم را باز بالا کن دریای بخشش باز هم بر من بغل وا کن درگیر عفو خویش کن ذهن مُشوَّش را از من قبول از لطف کن این آه دلکَش را از خوف ارزانی به من کن حالت غش را این پوستِ نازک ندارد تاب آتش را اِرحَم به این سرکش که غرقِ ضعفِ تن بوده او را مسوزان بر حسینت سینهزن بوده آلوده دامان را کنار پاک جا دادی فیض سحر دادی و شوق ربّنا دادی ناچیز بودم بعدِ توبه تو بها دادی گاهی نجف دادی و گاهی کربلا دادی حالا زِ نورِ عشق قلبی منجلی دارم من را مسوزان در دلم عشق علی دارم من را مسوزان حقِّ یارِ قد کمانِ او دورم زِ آتش کن ببَر ذیل امانِ او بسپار کارم را به دست مهربان او بگذر زِ من که دوستم با دوستان او غمگینم اما این شعف را دوست میدارم گرچه بَدم شاه نجف را دوست میدارم بگذر زِ من حالا که من یادِ علی هستم حُرّ خطاکارم که آزادِ علی هستم گرم مناجاتِ تو با ناد علی هستم فرزند زهرا عبد اولادِ علی هستم بگذر زِ من حالا که من مستِ اباالفضلم عمریست که ریزهخورِ دست اباالفضلم شبهای پایانیِ سال است و من اینجایم بنویس یک کربوبلا نه کربلاهایم لبتشنهی یک کاسهی آب گوارایم دنبال نان نه در پیِ چشمان سقّایم تا که نگیرد دستم آن دامان نخواهم رفت تا چشم آقا را نبینم من نخواهم رفت مجنون عباسم همان که نوکر شاه است زیبا جمالی که رُخَش زیباتر از ماه است آن که حسینش را زِ جان یار و هواخواه است آن پهلوانی که تماماً غیرتُالله است آن که قدّ ارباب از داغش دو تا گردید زد در شَریعه زائر خیرُالنساء کردی هرچه از این روضه بگویم باز کم باشد وای از علمداری که یک دَم بیعَلم باشد فکرش دلش معطوف به اهل حرم باشد بیدست هم باشد به چشمش تیر هم باشد دیگر تبر لازم برای چیدن گل نیست افتادنش حتمیست وقتی که تعادل نیست فکر سکینه بود زیر تیرباران هم با آب مَشکش ریخت از چشمانِ گریان هم زهرا برای او بغل وا کرد میدان هم طوری عمود آمد که حتی نیزهگردان هم مجبور شد بر نیزه از پهلو سرش را زد تا چشم خود را بست دشمن خواهرش را زد