ماه محرم و شادی حرام شد وقت غم حسین علیه السلام شد دعبل بخوان عفات مقومی که از جنان زهرا سیاه پوش شَه تشنه کام شد آبی که بر وحوش درنده بُوَد مباه یارب بر آهوان حرم چون حرام شد ز آن تشنگان هنوز به ایوب میرسد فریاد العطش ز بیابان کربلا ... از آب هم مضایقه کردند کوفیان خوش داشتند حرمت مهمان کربلا بودند دیو و دَد همه سیراب و میمکید خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا تشنه کشتنت با تیر و شمشیر و دشنه کشتنت بیکس کشتنت ساعات آخر دلواپس کشتنت زخمی کشتنت دیدم تو اوج بیرحمی کشتنت تنها کشتنت روی خاک داغ صحرا کشتنت راحت کشتنت یک عده واسهی غارت کشتنت مبهم کشتنت شمر و زجر و خولی با هم کشتنت سنان و شمر به هم با اشاره میگفتند مگر که نیزه نخورده چرا نمیافتد ز دور حرمله میگفت گودی حنجر حسین نحر نگردد ز پا نمیافتد زنده کشتنت با قتل صبر و با خنده کشتنت یابن الشبیب نیزه درون گلو زدند جد مرا به حالتی پشت و رو زدند دم مغرب سر درهم شدهاش را بردند ته گودال ولی پیکر او جامانده یک نفر نیست که بالای سرش گریه کند مونس بیکسی من تک و تنها مانده کاش میشد لباسی برسانم ... نحرش کردند اونا که نامردند بیسر بودش وقتی خاکش کردند باالسیف والسَنان و باالسهم باالعصا مهمان کوفه چنین احترام شد فریاد از دمی که شه از قتلگاه گفت خواهر برو که کار حسینت ... ای احترام واجب زینب دم غروب عریان شدهای و جسم تو ... بعد از عبور چکمهی شمر از تنت حسین نوبت به نعل های سواره نظام ... ای وای من مظلوم آقای من بر سر بام گرفتار به صد شیوَن و آه میفرستم چه سلامی به اباعبدالله دست بر سینه شدم رو به بیابانم من تو کجای سفری حیف نمیدانم من این لب پاره گفته است ذکر تو زیاد من گرفتار تو اَم کور شود ابن زیاد امروز جان دادم اگر ، جانت سلامت دندان من افتاد دندان تو سلامت خیلی مراقب باش این کوفه سراب است هر کوچهاش مثل بنی هاشم عذاب است کشید و برد ، زد و رفت ... هی میگفتم که نزن نزن میزد شعله به دل امام حسن میزد این که هیچیم نشد آزارم میده کاش یه دونه سیلی هم به من میزد ناگهان سایهای پدید آمد ناله از فرش تا ثریا رفت تا به خود آمدم فقط دیدم دست یک نانجیب بالا رفت من ز ثانی اشاره را دیدم ضربات دوباره را دیدم مادرم رو نشان نداد ولی قطعهی گوشواره را دیدم شیر بودم کوفه در زنجیرم انداخت این کوچه های تنگ آخر گیرم انداخت میزنند اینجا و میآیند عیادت میکنند پیر زن بود ولی به خدا مردی کرد با دل سوختهی فاطمه هم دردی کرد گفتم ای طوعه مبادا طرف در بروی گفتم به طوعه که هر چه شد پشت در نیا چون ماجرای سینه در را شنیده است