نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

ندارد صورتِ دنیا پس از داغِ تو شادابی نمیآید به چشمِ عاشقانت غیرِ بیخوابی کسی خورده نمیگیرد از این دیوانهبازیها که میداند دیوانه ندارد هیچ آدابی خدا را شُکر، ما را رعیتِ این خاندان کردند خدا را شُکر، ما را تا ابد تنها تو اربابی عزیزا، آرزو دارم چنان همسایهات باشم که در همسایگی دستت دهم یک کاسهی آبی چه بر روزِ تو آوردند که تاریخ میگوید به حالت سوخت ای بیسر، دلِ زنهایِ اعرابی *خلاصه هرچه زنانِ بنیاَسَد گشتند میانِ معرکه انگشتِ تو نشد پیدا با بدنت نعلِ اسب کاری کرد که فرقِ رویِ تو با پشتِ تو نشد پیدا* *تا شبِ کشتنت زیرِ پاهایِ ده مرکب کشتنت دَرهَم کشتنت واسه چند دینار و دِرهَم کشتنت مُضطر کشتنت آخر پیشِ چشمِ مادر کشتنت* به حال و روزِ ناموسِ تو گریه کرد ابنسعد کنارِ پیکرت کردند ز بس آنها چه بیتابی *حسینِ مقطّعَه شده بودی، تو را بغل کردم به قتلگاهِ تو گل کرد حس مادریم*
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد