
قریب چهارده سال است که کت بسته میخوانی نماز صبح را ظهر را عصر و مغرب و عشا را چه بی رحمانه زندان بان شکسته در دل زندان به مانند غرورت استخوان ساق پا را تو را با تازیانه میزنند با اینکه میدانند شفاعت میکنی فردای محشر انبیا را هم تو را زنده به گورت کردند اینجا که زندان نیست نه اینگونه نمیسازند حتی قبر ها را هم چنان با ساق پای تو غل و زنجیر ممزوج است که با سختی جدا کردند از زخمت عبا را هم عبا گفتیم و یاد جد عریان تو افتادیم غم عریانی اش سوزاند حتی بوریا را هم سر پیراهنت پیرت کردن از زندگی سیرت کردن این تخته در تیزی مسمار ندارد این لنگه در آتیش و دیوار ندارد از چهار غلامی که میآید یکی هم با حلقه انگشتر تو کار ندارد گردیده بود قنفذ همدست با مغیره او با غلاف شمشیر این تازیانه میزد آنقدر سبک گشته تنت آخر عمری جز سلسله و پیراهنت بار ندارد ملعون دهنش باز نشد جز به جسارت یک ذره حیا پیش تو انگار ندارد یک لحظه ملاقات نکردی پسرت را زندانی بغداد که دیدار ندارد تو میروی و سایه ی سلطان به سرش هست معصومه ی تو غصه ی بازار ندارد