نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

رسیدیم اینجا دل من تکان خورد چه شد ناگهان مَحمِل من، تکان خورد رسیدیم و طوفان رسیده است، حالا چرا پرده ی مَحمِلَم رفت بالا پس از سالها حالِ زینب، خراب است روی صورتم، تابش آفتاب است چه باید کنم سایهی بر سر من ابالفضل خاکی شده مَعجَر من ببین اول کاریِ اوضاعمان را دل آشوب زن های در کاروان را کمک کن، توانی نمانده به پایم رکابم شو، از ناقه پایین بیایم نرو از کنارم، که زینب نمیرد خدا از سرم سایه ات را نگیرد تو هستی، منم نیت خوب دارم به پیش همه، عزتی خوب دارم خدای نکرده نباشی، چه عباس من اذیت شوم از حواشی، چه عباس شما که نباشید، دورم شلوغ است بگو آنچه را که شنیدم، دروغ است بگو بی برادر نخواهم شد اصلا گرفتار لشکرنخواهم شد اصلا بگو حَرمَله تیرهایش شکسته بگو زَجر نامرد، پایش شکسته بگو خنجر شمر در خانه جا ماند بگو ساربان مُرد، دستش جدا ماند بگو اسب ها، نعل تازه ندارند برای جسارت، اجازه ندارند بگو کوفه با ما همه دوست هستند علی دوست یا فاطمه دوست هستند بگو توبه کردند، اشرار کوفه خرابه شده کوچه بازار کوفه
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد