
بیزره آمدی و کفنت را بردند با سرِ نیزه تمام بدنت را بردند پسرِ شیر جمل وقت تلافیشان شد پسران با پدران پیراهنت را بردند سیزده جامِ عسل از چه زِ هم پاشیدی؟ از چه رو اینهمه شهد سخنت را بردند؟ استخوانهای تو را نرم نمودند اول بعد با چکمه تمام دهنت را بردند دست و پا میزدی و دیر رسیدم ای وای با سُم اسب بقایای تنت را بردند **** من برایت پدرم، پس تو برایم پسری چه مبارک پسری و چه مبارک پدری یاد شبهای مناجات حسن میافتم میوزد از سر زلف تو نسیمِ سحری همه گشتیم ولی نیست به اندازهی تو نه کلاه خودی و نه یک زرهای نه سپری من از آنجا که به موساییات ایمان دارم میفرستم به سوی قوم تو را یک نفری بیسبب نیست حرم پشت سرت راه افتاد نیست ممکن بروی و دل ما را نبَری قاسمم را به روی زین بگذار عباسم قمری را به روی دست گرفته قمری نوعروست که نشد موی تو را شانه کند عاقبت گیسویت افتاد به دست دگری تو خودت قاسمی و سر زده تقسیم شدی دو هجا بودی و حالا دو هجا بیشتری بند بندِ تو که پاشید خودم فهمیدم از روی قامت تو رد شده هر رهگذری